تبليغاتX
غروبی بی پایان
پروانه دلم هر دَم
به پنجره اتاق, دلتنگی ام می زند بی تاب.
و اتاق
هر دَم
تنگتر
می شود.
 
 
با سنگ, دلتنگی در سینه
می نشینم
و پروانه ام را نوازش می دهم.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/22ساعت 18:43  توسط ‏‏T N A  | 

دنیایی بزرگ
ازدیاد آدمها بر روی شهر
اخطار هر روزه
تکرار هر روزه
سر در گمی ات در یک غروب
پشت چراغی قرمز
و یا نه ...
حتی خواندن تکه ای روزنامه
در می یابی
هجوم آدمها را.
پس چرا
کنار این عدد لبریز شده .
فقط یک ، یکی را نمی یابیم
شاید قالب بسته من
به تابش آفتاب سالها
شکلی دیگر گرفته.
و یا شاید آفتاب سرخی خود زا.
در سایه های درهم بنفش گم کرده.


+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/22ساعت 18:30  توسط ‏‏T N A  | 

دلم هواي سبزه كرده است
توآينه بدست سبزه ای
مرا به آسمان ببر
اگرچه چشمه سار هم درون قلب جنگلی
ترانه ي نياز ساز مي كند
ترا نمي توان شكست
مرا هميشه دردرون خا طرت بكار
درون زندگی
درون مرگ هم ستا ره ها زنده اند
نواي آفتاب درپي غروب راه مي برد
چه سنگ لحظه ای
چه چشم خسته ای
هماره در درون چشم جاده بوده ام
دوباره ام ترا فرشته جلوه مي دهم
چه چشمهاي پر طراوتی
چه غنچه اي درون چهر ه ای
مرا به آسمان ببر
به آفتاب روزوشب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/23ساعت 16:32  توسط ‏‏T N A  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/09ساعت 11:47  توسط ‏‏T N A  | 

 

به شط خواهم زد
در یک غروب گرم
همانجا که آب و آتش به هم رسیدند
همانجا که آبی و سرخ با هم آشتی می کنند و با هم در می آمیزند

به شط خواهم زد
در امتداد آفتاب
با بالهایی که ندارم
اما
سرخ می روم به شط و آبی زیبایش را می آلایم

به شط خواهم زد
به حرمت آفتاب
...وقتی که عشق ، دیگر جانی ندارد

و مرگ حکم رانی می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/02ساعت 3:59  توسط ‏‏T N A  | 

میانِ واحه سرسبزی از نگاهِ کویر
من و سکوت و مرگ
وشاخه ای ازسدر
سه روز رقصیدیم.
سکوت می خندید
و مرگ
درطپشِ بی قرار و تند نفس
سه بار بوسه به لبهای خنده او زد.
و من سه بار تمام
سوار گیسوی سیالِ سکرِ عطرِ سدر
به نکجا رفتم.
 
به سومین شب بود
سکوت آمد و بر بسترم دراز کشید
به عشوه با من گفت:
که طعمِ بوسه مرگ
چقدر تکراری است.
بیا و تا خواب است
 تو نیز از لبِ خندانِ خنده های من
 ستاره ای برچین. . . .
 
********
من و سکوت
 سه سال است
درخیالِ کویر
تمام شنها را
به جانِ خار قسم می دهیم ، ردی از
نگاهِ مرگ
و عطرِ غریبِ شاخه سدر
نشانمان بدهند.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/02ساعت 3:51  توسط ‏‏T N A  | 

آسمان
آسمانِ خستهِ شب
باز با چشمهای بیدارش
شاعری را به ره نشسته و باز
از فراسوی کهکشانِ صدا
تک شهابی به هیئتِ فریاد
رو به سمتِ سکوت می تازد.
گوش کن-
آخرین رسولِ صدا
با مزامیرِ نورمی اید.
گوش کن-
با گلوی خسته ماه
نور در ضجه ای به وسعتِ هیچ
بیخِ گوشِ نگاه
می نالد.
گوش کن-
یک ستاره زخمی
پشتِ گیسوی خوشهِ پروین
آخرین قطعه نفسها را
در همایونِ نور
می خواند.
 
باز امشب ستاره مغرور
در پی سکرِ عطرِ دخترِ مرگ
سر به پای نسیم می ساید.
باز بانوی موطلایی مرگ
بی خبر از ستارهِ زخمی
در وزشهای ناله یک جغد
روی بالِ نسیم می رقصد.
گوش کن-
از فضای گورستان
نغمه تار و عود
می اید.
 
بازهم
آخرین رسول صدا
غرقه در سحرِ رقصِ دخترِ مرگ
بر صلیبِ سکوت
می خشکد.
گوش کن-
حوری بهشتی مرگ
با طپشهای بی دریغِ تنش
رو حِ او را به خویش می خواند.
 
آسمان
آسمانِ خسته شب
با همان چشمهای بیدارش
شاهدِ وصلِ شاعر و مرگ است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/02ساعت 3:44  توسط ‏‏T N A  | 

آن زمان که دیگر نمی توان ازسیاهی ها سپیدی ساخت
آن هنگام که جغد پیر ترانه های خکستری بر دیوار اتاقم چنبر می زند
زمانی که درد خیمه می بندد بر چهارچوب مغزم
لحظه ای که هر ثانیه همانند پتک می کوبد بر افکارم
من در می یابم مرگ را
خود کشی را
خودکشی دیوانگی نیست
خودکشی حقارت نیست
خودکشی حماقت نیست
زمانی که مغزم پیش می رود به هر نا کجا آباد !
وقتی که غده بد خیم زندگی ریشه کرده است بر روحم
زمانی که برای واژه خوشبختی معنایی نمی یابم
لحظه ای که چشمانم به هر سمتی می رود واژه مصیبت را بر دیواره ها می خواند
من در می یابم مرگ را
خود کشی را
خودکشی ضعف نیست
خودکشی درماندگی نیست
خودکشی جهالت نیست
شعار ندهید که زندگی زیباست
عشق و امید وآرزو را غرولند نکنید
در می یابید مرگ را
خودکشی یعنی شهامت
خودکشی یعنی جسارت
خودکشی یعنی رهایی
خودکشی ... آه ... خودکشی
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/25ساعت 3:44  توسط ‏‏T N A  | 

پنجره تنهايي

 

از کجا آمده بودی.
كه این چنین آرام آرام
از کنار آخرین پنجره که از آن می گذشتم.
خسته خسته راه رفته بودم.
تنهایی ام در امتداد دستهایت بزرگتر خواهد شد.
من اینجا
تا تلاقی تمام خطوط موازی.
تا پر شدن صدای قلبم
به انتظارت خواهم ایستاد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/25ساعت 3:40  توسط ‏‏T N A  | 

شب بود و سکوت آتاقم آنقدر به من نیش می زد که زهر نیش آن به جنون رسیده بودم
من در اتاق تنهاییم
زنده بگور را زمزمه می کردم
و با یاد تجربه مسخ روزمرگی را دوره می کردم
اتاق تنهایی
دردهای کهنه را به یادم می انداخت
اتاق تنهایی
هر شب برایم بوی کافور را در خود تجزیه می کرد
بوی نعش مدفون شده ای که در میان شب لجن گرفته آرام گرفته بود.
بوی کافور آنقدر به مشامم نزدیک بود
که من هر شب گور کنی که گورم را می کند در خواب می دیدم .
اتاق تنهایی
فارغ از هر گونه ارتباط با دنیای آدمکان بود
آنجا که از تبدیل واژه صداقت به کثافت دلالی می کردند
آنجا که کلمات به آسانی متهم می کردند
آنجا که رجاله ها حکومت می کردند
من در اتاق تنهاییم
به این باور رسیده بودم
( اینجا برای زنده شدن باید مرد.)
در اتاق تنهایی
به دنبال تابوت گمشده ام می گشتم
تا شاید در زیر انبوه ترانه های اندوه گمشده ام را باز یابم.
من در اتاق تنهاییم
تنها نشسته بودم
و اصلا یادم نبود که زندگی در کنار من است
زندگی با آن نگاه کینه آمیزش برایم می خواند :

فردایی دوباره ...
فردا...فردا...
شب بود
و سکوت اتاقم آنقدر به من نیش می زد
که اززهر نیش آن به جنون رسیده بودم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/25ساعت 3:40  توسط ‏‏T N A  | 

خدايا                   

امروز حس عجيبي دارم

         خيلي دوست دارم حرف دلمو رو كاغذ سفيد بيارم

ولي نميتونم توانش روندارم

 حتي قلم هم از دست من خسته است

نمي گذاره طرح دلتنگي هامو بكشم .

نميدونم چه حسيه كه از ته وجودم داره داد ميزنه 

كه روزگار از دستت خسته است .

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/24ساعت 23:15  توسط ‏‏T N A  | 

تنها

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/24ساعت 23:0  توسط ‏‏T N A  | 

می دانم که
همه ی حر فهایم تکراریست
مثل کوبیدن بر دری بسته
بی امید باز شدن
اما چه کنم؟
دوباره رنگ نگاهم پریده است
دو باره صدایم نفس نفس می زند
کسی از کوچه دلم نمی گذرد
کسی جوانیم را با خود می برد
چیزی در قلبم فرو می ریزد
چیزی در من تمام می شود
مثل کودکی هایم که مرده اند
و من دوباره
تنها مسافر این جاده بی عبور خواهم شد
بی حضور خورشید
بی نور ماه
و در تمام راه
باد در گوشم
آواز خواهد خواند
و من با خود
گل های یادگاری
خواهم برد
و آرزو می کنم
که رد پایم
به این زودی پاک نشود
و سر انجام
خواهم رسید
به آن دو راهی همیشگی
زندگی کردن
یا زندگی را تحمل کردن؟؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/05ساعت 16:32  توسط ‏‏T N A  | 

نردبانیست میان من و تو
و تو از آن بالا
نور می پاشی به من
مهر می بخشی به من
پله پله می روم
راه من دشوار است
زحمتم بسیار است
نورتابیده به من
و به دستم دارم
سبدی از گل سرخ
دامنم رنگ سپید
و سوالی دارم
که چرا مهر به من می بخشی؟
مهر تو حلقه زنجیر شده است
که ندارم ره برگشتن از این پله عشق
به کجا می کِشی ام؟
نور تابیده به من
و به موهای من است
جای دستان تو باز
روی سرشانه من
کوله باریست به سنگینی عمر
ردّ پاهای مرا خوب ببین
که شبیه است به تنهایی من
عطر بی تابی من پیچیده است
نور تابیده به من
و چه لذت دارد
لحظه پیوندِ...
دست های من و تو
روی آن بام بلند
که به اندازه عشق من و تو جا دارد
چه تماشا دارد!
دست من خواهد کاشت
گل خوشبختی من را
به زمین دل تو...
و من از این پایین
غنچه های گل خوشبختی خود را دیدم
کمکم کن!
کمکم کن!
که حقیقت بشود
فاصله کمتر و کمتر بشود
...
نور تابیده به من
نور تابیده به من
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/05ساعت 16:26  توسط ‏‏T N A  | 

وقتی تــــو بــــودی ،
سکـوت آنــچنان زیبـــا بــود ،
که می شد خــوشه های محبت را از خیال نام تو چیـد!

وقتی تــــو بــــودی ،
بــاور بــا تـــو بودن ،
تنها به خوابی می ماند که با نسیم صبحگاهی از آسمان خیالم
 
به فراموشی سپرده می شد!

 ولی وقتی بــروی !

شاید باور بی تـــو بودن ، نگاه سرد مرا به مهربانی یک دوســت
 
بیشتر آشـــنا کــند.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/05ساعت 16:2  توسط ‏‏T N A  | 

فصل پاییز که شد
...
قسمتی از روح من پرواز کرد
...
شاپرک هم ناز کرد
*
باز در اندوه بارانی
خودم را شسته ام
حرف های بی محابا گفته ام
...
*
فصل پاییز که شد
...
انتقام از من نگیر ای روزگار
من خودم از زهر هجرش پر نصیب

از فراق یار گشتم بی شکیب
...
با سکوت و گریه های انتظار
فصل پاییز که شد
...
*
او که نقاش ازل بوده و هست
رنگ زردی به درختم بخشید
باد سردی به حیا طم پیچید
بوی باران به اتاقم آمیخت
و اناری خندید
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/05ساعت 15:18  توسط ‏‏T N A  |